نوجوانی پراز شور و شادی و فوتبال هر روز با دیگر بچه های کوچه 23 حسابی فوتبال بازی میکردیم تا یکی دو ماه بعد سر و کله خواستگاران برای خواهرانم پیدا شد
هنوز خانه تکمیل نشده بود ولی داماد ها قبول کردند که در همان شرایط جنگی کشور و با ان خانه نیمه کاره ما دو نفر از خواهرانم را به عقد خودشان در بیاورند
مراسم ساده و نسبت به زمان حال بی سر وصدا
دو سه ماه بعد برای طبقه بالای خانه مستاجری پیدا شد که دو پسر داشت که پسر اولی با من هم کلاس بود پدرم با پول رهن اجاره توانست خانه را از اب و گل در بیاورد و بهرحال اول مهر ماه شده بود و بغیر از دو نفر از خواهرانم که معلم اموزش و پرورش بودند مابقی که پنج فرزند دیگر بودیم راهی مدرسه و راهنمایی و دبیرستان شدیم
جنگ داشت جدی جدی پیش میرفت و هر روز تعدادی شهید از منطقه جنگی میاوردند و منهم مثل دیگر دانش اموزان در مراسم تشعیع پیکر این جوانان شهید شده شرکت میکردیم
روزها بسرعت طی شد شاید اولین تجربه تلخ من در همان ایام رخ داد
تجربه ای که هرگز از روح و روان من خارج نشد
قضیه اینطوری بود که یک روز جمعه من به طبقع بالا رفتم و از پسر مستاجرمان که هم کلاسی ام بود کتاب علوم اش را قرض گرفتم ولی وقتی شب شد مادرش به در خانه ما امد و متوجه شدم که ارام ارام با مادرم حرف میزند و وقتی منرا دید با لبخندی گفت مهران امروز تو به طبقه بالا امده بودی گفتم بله
گفت توی راه پله زنجیر ی و یا مشابه ان ندیدی
گفتم نه من فقط کتاب علوم را از کامبیز گرفتم
چند روز بعد وقتی از مدرسه به خانه بازگشتم با صدای نهیب پدرم به اشپزخانه فرا خوانده شدم پدرم بدون مقدمه گفت بگو زنجیر طلا که از طبقع بالا برداشتی کجا گذاشته ای و حالا دیگر برایم دستت کج شده
منکه شوکه شده بودم قضیه را سوال کردم و به این نتیجه رسیدم که ان روز جمعه لعنتی که من به طبقه بالا رفته بودم زنجیر طلای زن مستاجرمان در خانه شان گک شده بود و به همین علت به من مشکوک شده بودند
بهرحال شادروان پدرم دست به کار شد
سیخ کبابی در اورد و شروع کرد به ضربه زدن کمر من و میگفت باید راستش را بگویی و من هم با گریه و زاری زجه میزدم و میگفتم کار من نیست و من اطلاعی ندارم
وقتی که مادرم پا بوسط گذاشت و من نوجوانش را دید که همه سطح کمرم با سیخ کباب کباب شده بود جلوی پدرم را گرفت
اما پدر ول کن نبود اینبار مرا به زیر زمین برد و انقدر مرا کتک زد که من حقیقت را بازگو کنم که بهرحال برادر بزرگترم از راه رسید و جلوی پدرم را گرفت
//////////////////////////////چند ماه بعد پدرم بطور ناگهانی زنجیر طلا را در گردن پسر مستاجرمان دید و تازه متوجه شد که در حق من حرکتی نادرست انجام داده است/////////////////////پند سال بعد که من برای خودم توی سر ها سری پیدا کرده بودم و پدرم شرمنده ان روز بود هر وقت فرصت میکرد به ارامی پیراهن مرا بالا میزد و همه کمر و پشت مرا نوازش میداد و مرتب میگفت پسرم شرمنده ..ایکاش دستان من میشکست و این حرکت نادرست را در حق تو روا نمیداشتم
منکه بیخیال بودم روی پدرم را میبوسیدم و هروقت قصد میکردم دستانش را ببوسم دستانش را به پشت کمرش مخفی میکرد و میگفت بابا جون ببخش منرا ببخش منرا
افسوس افسوس افسوس
14/3/96...ما را در سایت 14/3/96 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43