ان زمانها که جوانتر بودم در سر فکرهای کوچک و بزرگی میپروراندم ولی هرچه از خدای بزرگ عمر گرفتیم فهم و تجربه ام بیشتر شد و در کنارش توانایی هایم کمتر شد......تا چند دهه قبل معمولا در خانواده ها بزرگترها به کوچکترها گوشزرد میکردند که نه به خوشگلی ات بناز که به تبی بند است و نه به مالت بناز که به شبی بند است.....
سال پیش در چنین ایامی علاوه بر بیمار شدن خودم وضعیت بیماری مادرم نیز تشدید پیدا کرد و احساس گنگی مرتب در درونم ندا میکرد که تا چندی دیگر عزیزترین فرد زندگیت را از دست خواهی داد....بهرحال مادرم بعد از یک دوره 2 ساله بیماری بدرود گفت ....مراسمات معمول برگذار شد و یواش بواش وضعیت بیماری منهم بهتر شد و هر روز و هر ساعت دلتنگی هایم برای مادرم اذیتم میکرد .......
بهرحال بنا بر پیشنهاد خانواده سعی کردم که دور و بر دوستان حقیقی ام را خط قرمز بکشم ......به مرور تنها تر شدم...
دلم خوش بود که هنوز میتوانم در منزل پدری زندگی کنم و هرماه هم بروم بانک و از سود سپرده ام برداشت کنم تا نیازمندی هایم را بر طرف کنم ....
هفته پیش صبح که از خواب بیدار شدم خبر جدید نشان میداد که موسسه مالی طرف حساب منهم دچار مشکل شده و مردم به صورت بیمار گونه ای در حال مراجعه و گرفتن پولهایشان هستند...
چند روزی بد جور بهم ریخته بودم ...اگر وضعیت اینگونه پیش برود بطور حتم تا دو سه ماه اینده من به شکل غریبی جزی از افراد نیازمند میشوم که نمیتوانم مایحتاج زندگیم را تهیه کنم...
نا شکر نیستم .....ولی میدانم که روزهای سخت زندگی بازهم برایم نقشه هایی کشیده است...امیدوارم که بتوانم این پیچ اخر زندگی ام را به خوبی طی کنم ولی اگر هم پیچ پیچید و من نتوانستم که همراه پیچ بپیچیم......شما را شاهد میگیرم که همه تلاشم را کرده ام .......
شما دوستان مجازیم برایم دعا کنید
بدرود